سلام وب اکم
شب قبل از برگشتنم از کرمانشاه از بردیا ناراحت بودم اما به این که باز فردا قرار برگردم و باز تنهایی و ... پولمون هم که به عوض کردن خونه نمی رسه اینجا هم که حتی نمی تونم گاهی برم و قدم بزنم شانس های خوبی کاریم و هم خودم خراب کردم و همه رو رد کردم از سازمان اومدم بیرون بعد از اون چندین بار از خبرگذاری ... پیشنهاد و حتی اصرار شد که براشون کار کنم اما قبول نکردم بعد هم که کار توی روزنامه و شرکت و که موقعیت عالی برام بود اون طور به دلیل ضعفم و شرایط روحیم رها کردم چقدر اقای سامان اصرار کرد که برم اما گفتم وضعیت روحیم خوب نیست و ایشون هم به ناچار تغییراتی توی روزنامه و شرکت دادن که جای خالی من پر شد و امروز مستاصل ام از این بی کاری و تنهایی از طرفی کارخونه هم چون توی دفترم کار خاصی ندارم که انجام بدم و خیلی تنهام کلا حس نمی کنم به حضورم نیازی باشه نمیرم و ماهاست که عملا نمیرم و فقط برای جلسه ای یا کار خاصی توی دفترم رفتم خلاصه اونجا هم منتفی . با اقای سامان تماس گرفتم و بعد از احوال پرسی گفت دیدیم امیل هام و جواب دادین متوجه شدم برگشتین بعد از کمی صحبت بهشون گفتم میخوام بیام دیدنتون و قرار عصر ساعت ۶ و باهاشون گذاشتم و گفتم یک زحمت براتون دارم اما بعد از این تماس و قطع کردم موندم که چطور بگم به کار نیاز دارم دلم نمی خواست توی رودربایستی بمونه و بگه بیا شرکت یا روزنامه پس تصمیم گرفتم که دوربینم و بهانه کنم و دقیقا عصر که رفتم وسط راه متوجه شدم بهونم جا مونده ، بله دوربین و یادم رفته بود بردارم و برای برگشتن خیلی دیر شده بود پس رفتم . از در که وارد شدم چند تا از همکار های سابقم مشغول کار بودن و از دیدن من متعجب شدن و خیلی گرم استقبال کردن چیستا هم همراهم اومده بود منشی شرکت گفت که اقای سامان تماس گرفتن و گفتن ماشینشون خراب شده و هنوز نرسیدن ۵ دقیقه بعد ایشون هم رسیدن و چون پسرشون با معلم خصوصیش توی اتاق ایشون بودن مجبور شدیم همونجا توی سالن بشینیم . از مامان بابا و یلدا سوال کردن و بعد کمی درباره اوضاع سیاسی کشور و ... صحبت کردیم قبل از اومدنشون از خانم منشی سراغ مدیر داخلی شرکت و گرفتم که متوجه شدم بعد از چند سال ظاهرا اونجا رو ترک کردن هم خودشون هم خانمشون هر دو جای دیگه ای مشغول به کار شدن و یک دختر جون دیگه رو هم دیدم که مشغول کار بود اما میز مدیر داخلی خالی بود به اقای سامان گفتم تغییرات زیادی میبینم هم دکوراسیون هم همکارها و توضیح دادن که قضیه از چه قراره پرسیدم پس خودتون مجبورید بیشتر شرکت بیاید گفت بله سعی میکنم اما دیگه مثل گذشته اصلا اشاره ای به بازگشت من نکرد مونده بودم چطور مطرح کنم که یکی از همکارای روزنامه از در وارد شد و ایشون هم خیلی گرم با من برخورد کرد و همونجا جلوی اقای سامان گفت چی شد شما رفتی دیگه هم سر نزدی امیدوارم که این بار اومده باشید که بمونید لبخندی زدم و گفتم نه امدم ببینمتون ( ته دلم میگفتم کاش اقای سامان بگه برگرد ) اما ایشون هم انگار میخواد تلافی کنه و هیچی از این قضیه نگفت دیگه داشتم کلافه میشدم و کم کم حس میکردم نباید چیزی بگم و بزارم فکر کنه فقط یک دیدار دوستانه بوده اما نه نمی تونستم باز هم این وضعیت و خونه نشینی و تحمل کنم از طرح گردشگری که داشتم باهاشون صحبت کردم خیلی استقبال کرد و گفت که بشخصه خیلی بهش نیاز داره و قرار شد که با خانمشون هم در میون بزارن و اگر جور شد به زودی سفر های کوچکمون و شروع کنیم تا کم کم بتونیم رسمیش کنیم و این بین ایشون گفتن که اتفاقا با یکی از دوستانشون که شغلشون همین هست در حال راه اندازی یک بخش توریستی توی شرکت هستن و بعد از اینکه از علاقه من به این موضوع مطلع شدن گفتن که اگر راه افتاد من و هم خبر میکنن . دیگه داشت دیر میشد پس باید حرف و میزدم غرور و شهامت و جمع کردم و گفتم :
من : اقای سامان یک کار خوب سراغ ندارید ؟
اون :برای کی ، خودت ؟
من : بله
لبهاشون و به حالت تفکر جمع مردن و
اون: ترکی بلدی
من : چی ؟؟؟ ترکی؟؟؟ نه !!!!!
من : اما کردی بلدم 
اون : یکی از دوستانم یک شرکت بازرگانی داره که با ترکیه کار میکنه و از من خواسته بود که براش کسی و پیدا کنم که ترکی بلد باشه و اتفاقا با بانه هم کار میکنه کردی که میتونی صحبت کنی ؟
من : کردی بله اما خوب کردی بانه شاید کامل نه اما خیلی سریع اوکی میکنم ترکی هم اگه لازم باشه سعی میکنم یاد بگیرم .
اون : اره خوبه میتونی کردی و برای شما کاری نداره باشه پس من باهاش صحبت میکنم و خبرت میکنم .
من : حالا کارشون چی هست ؟
اون : شرکت بازرگانی داره که با ترکیه بیشتر و جاهای دیگه هم کار میکنه و با شرکتهای بزرگی کار میکنه کاراش زیاد الان هم ایران نیست بیاد من باهاش صحبت میکنم . به یک منشی خوب نیاز داره که بتونه انگلیسی در حد نیاز و ترکی صحبت کنه .
من : من که انگلیسیم خوب نیست .
اون : نه بابا در همین حد خوبه کم کم یاد میگیری
اما خیلی دلم شکست تشکر کردم و بعد از خداحافظی از همکارا و ایشون خداحافظی کردیم و همراه چیستا که این مدت و با خانم منشی بود از شرکت اومدیم بیرون ماشین اب خراب شده بود پس ماشین من و برداشته بود دیگه بعد از درست شدن ماشینش ماشین من و توی کارخونه گذاشته بود هوا خیلی سرد بود بیشتر از یک خیابون و نمی شد قدم زد باهاش تماس گرفتم که بیاد دنبالون اما چیستا که هنوز سرما بهش اثر نکرده بود مدام میگفت بگو زود نیاد که بیشتر قدم بزنیم . دلم خیلی میخواست اون لحظه تنها بودم اما نباید میگذاشتم چیستا از نارحتی من چیزی بفهمه پس دستامون و تو جیبامون کردیم و روی لبه باقچه پیاده رو لبه جدول برگ های پاییزی و با نوک پاهامون کنار زدیم و خودمون و به میدون ... رسوندیم کمی بعد اب رسید و تا نشستیم داخل ماشین سوال کرد چی شد کار اوکی شد ، دیگه نتونستم تحمل کنم و گفتم همه چی اون هم از بس مهربونه سکوت کرد و چیزی نگفت تا اینکه خودم گفتم اب دلم خیلی شکست اخر بعد از این همه کار خوب که رد کردم باید برم منشی بشم ؟
این و که گفتم اون هم نشون داد که ناراحت شده از شنیدنش و گفت والا دیگه چی
گفتم فکرش و بکن وقتی من برم اونجا و اون اقا بفهمه که من قبلا چه کارهایی انجام دادم و پدرم فلان سرمایه دار شهر اونها و یکی از تجار مهم شهر خودش هست چی میگه خود بابا و که نگو خلاصه کمی غر زدم اون هم که مدتیه گرفتار یک از خدا بی خبر افتاده که چک های دزدی بهش داده جای اون همه جنس که از کارخونه خرید کرده شروع کرد و از مشکلات خودش گفت رفتیم کارخونه من و چیستا سوار ماشین من شدیم و من تصور کردم که اب هنوز کارخونه میمونه ماشین و برداشتم و از فرط ناراحتی با پام و روی پدال گاز فشا دادم و اصلا متوجه نشدم که اب همون لحظه پشت سر ما اومده و تازه دم خونه که رسیدم دیدم پشت سرم منتظره که اون هم ماشینش و بیاره داخل زود تر من وارد خونه شد تا من کفشا و در بیارم لباساش و عوض کرده بود اومدم تو نگام کرد و انگار غمم و حس کرد که بغلم کرد و سرم و رو شونش گذاشت نمیدونم تو فکر اون چی میگذشت اون لحظه اما من توی سکوتم بهش گفتم که نه تو می تونی مشکل من و حل کنی و نه من میتونم مشکل تو رو حل کنم شاید همین در اغوش کشیدن همدیگه و حس اینکه عزیزم درکت می کنم میدونم چقدر غمگینی برامون تسکینی باشه و بیشترین کمکی که بتونیم به هم بکنیم . وقتی نوشتن این پست و شروع کردم متوجه شدم نمازش و تموم کرد و همون جا پای سجاده نشسته حس کردم گریه میکنه پا شدم رفتم از پشت شونه هاشون بغل مردم و بوسیدمش گفتم باری من هم دعا کن لبام با اشکای زلالش خیس شد خدایا ازت خواهش میکنم کمک کن هیچوقت غمی نداشته باشه خودت میدونی که چقدر پاک و زلاله پس کمک کن این مشکل هم حل شه نمی خوام جلوی بابا خجالت بکشه نمی خوام غمش و ببینم خیلی خوب تر از اون که مستحق کوچکترین غمی باشه .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت : تصور نمیکنم رشته پرورش اسب و شرکت کنم دنیا جایی هست که انسان مجبوره توش از کارهایی که دوست داره فاصله بگیر و دنبال کارهایی بره که بتونه زندگیش و با اونها ادره کنه متاسفانه . پس خودم و برای ازمون سال ۸۹ اماده میکنم و رشته دانشگتهی قبلیم و هم ادامه نمیدم .
پی نوشت ۲: لیدا باری ادامه تحصیل می خواست توی طرحی که برای فوق لیسانس دانشجو ها رو به کشور دیگه میفرستن شرکت کنه اما به دلیل برگشتن مامان و بابا دیر متوجه اطلاعیه شده بود قرار بود بره و مسئولین دانشگاه صحبت کنه نمیدونم کارش درست شد یا نه در هر صورت امیدوارم هر چه که خیرش توش هست براش مقدر بشه .
پی نوشته ۳ : نمی دونم چرا انقدر جذب این سریال خواهر دوست داشتنی من شدم اون هم با اون دوبله افتضاهش .