تبليغاتX
هیس اینجا مال منه
هیس اینجا مال منه
فقط مال منه
تماس آرشيو صفحه نخست
  پست چهلم      پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388-9:3-هیس!!!!  
خوب چی بنویسم وقتی قصدم این وبلاگم نبود  اینجا نگارشم فرق داره  خیلی خوب پس نمی نویسم  پرید . از بس که اونطرف و باز نکردم هر بار هم که حس اونجا رو دارم به اشتباه اینجا رو باز میکنم  و این میشه . بهت میگم چرا اینطوری شد  داشتم یکی از دفتر هام و میخوندم که حس نوشتن و پیدا کردم و حالا دیگه نمی نویسم .

خدایا تمام شب و نتونستم بخوابم از بس از این پهلو به اون پهلو غلتیدم سرم درد گرفت  دم صبح که داشت خوابم میبرد چیستا  با یه بوسه بیدارم کرد و از چند دقیقه هم رفت من موندم تنها و دیگه خوابم نبرد  به ژولیت یه پیام میدم اگه اومد شاید یک سر به خانه کتاب بزنیم  خیلی وقته اونجا نرفتم من که فیکس تر از کارمندا اونجا بودم  و اون چهار پایه لبندم که توی قفسه ادبیات بهم داده بودن نمیدونم الان خالی افتاده  یا کس دیگه ای تونسته اون و بگیره ، روی همین چهار پایه بود که با چند تا از شاعر ها  ملاقات و گفتگو داشتم و چقدر بعضی هاشون دلشون گرفته بود یکیشون که موسس یکی از انجمن های شعر  هست که شب شعر هم برگذار میکنن حالا میگفت خود ایشون و که موسس اون انجمن بودن  کنار گذاشتن و کس دیگری و مدیر اون انجمن کردن و خودشون و خانمشون از این موضوع رنجیده بودن توی این شهر تنها جایی که من خیلی دوستش داشتم و دارم همون خانه کتاب هست .

امیدوارم ژولیت بیدار باشه و همراهم بیاد  . که بعدش هم کمی قدم بزنیم .


لينک به نوشته  |   
 
  پست سی و نهم      چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388-0:11-هیس!!!!  
دارم داغون میشم از طرفی دیدن اب با این غم و از طرفی خودم هم به خاطر این مسئله ناراحتم  مسئله مربوط به کارخونست و چکهای دزدی که یکی از مشتری ها بابات خریدهاش داده و کم هم نیست ۱۰۰ میلیون تومان که اگر اب حواسش و جمع نکرده بود دوباره برابر بود . به نظر کار خیلی حرفه ای و باندی هست  فقط امیدوارم خدا کمک کنه و درست شه خودم و تا حدی مقصر میدونم اگه میرفتم کارخونه از این کار اشباهش با خبر میشدم و نمی ذاشتم این اتفاق بیفته اخه چطور ضمانت حسابدر و بابات چک های این مردک قبول کرده در صورتی که خودش میگه از روز اول هم که این مشتری و دیدم ازش خوشم نیومد و گفتم من نمی خوام با این اقا کار کنم بعد از اون طرف ظمانت حسابدار ساده تر از خودش و که طمئه پورسانت عقل و از سرش پرونده بود و قبول کرد الان هم دلش براش می سوزه و میگه این طفل از کجا بیاره ۱۰۰ میلیون  . مدتی هست که هر کاری میخواد انجام میده و من بعد از انجامش می فهمم اما این بار خیلی ناراحته ، نمی تونم این همه غم و تو چشماش ببینم  اما مدام صدام میکنه و میگه چقدر خوبه که شما ها رو دارم خیلی دوست دارم اگه نبودید داغون میشدم . من چی بگم که هم از ناراحتی اون ناراحتم و هم ناراحتی دیگه ای دارم که مجبورم تنهایی تحملش کنم و داره داغونم میکنه نمی تونم به هیچکس هم بگم حتی نمی خوام ازش بنویسم که هیچوقت به یادم نیاد ولی داره خفم میکنه  خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا  الان میفهمم چطور بعضی ها عصبانی که میشن دست به قتل میزنن . خدایا کمک کن دیگه هیچ وقت اتفاقاتی از این دست نتنها باری اون فرشته معصوم بلکه  برای هیچکس دیگه هم پیش نیاد تصور نمیکنم به این سادگی بتونم باهاش کنار بیام  از اونوقت که متوجه شدم تا حالا نتونستم درست و حسابی چیزی بخورم اگر هم خوردم به خاطر داروهام بوده و از سر اجبار می ترسم این باعث بشه وسواسم تو این مورد ها از حدش بیشتر بشه و از اونور بوم بیفتیم  از طرفی میترسم توی ذهن خودش هم بمونه و موجب دردسر هایی در اینده بشه حس میکنم باید با یک روانشناس در این باره مشاور کنم اگر نتونم فراموش کنم . خدیا انقدر از اون کفتار پیر متنفرم که دلم میخواد همون بلایی که سر اون کره اومد و زیر پای نریون و کشته شد این هم زیر سم همون اسبها تیکه تیکه بشه . خدا بهم کمک کن دیونه میشم من .


لينک به نوشته  |   
 
  پست سی و هشتم : غم من غم تو      یکشنبه بیست و دوم آذر 1388-23:10-هیس!!!!  
سلام وب اکم 

شب قبل از برگشتنم از کرمانشاه از بردیا ناراحت بودم اما به این که باز فردا قرار برگردم و باز تنهایی و ... پولمون هم که به عوض کردن خونه نمی رسه اینجا هم که حتی نمی تونم گاهی برم و قدم بزنم شانس های خوبی کاریم و هم خودم خراب کردم و همه رو رد کردم  از سازمان اومدم بیرون بعد از اون  چندین بار از خبرگذاری ...  پیشنهاد و حتی اصرار شد که براشون کار کنم اما قبول نکردم بعد هم که کار توی روزنامه و شرکت و که موقعیت عالی برام بود  اون طور به دلیل ضعفم و شرایط روحیم رها کردم چقدر اقای سامان اصرار کرد که برم اما گفتم وضعیت روحیم خوب نیست و ایشون هم به ناچار تغییراتی توی روزنامه و شرکت دادن که جای خالی من پر شد و امروز مستاصل ام از این بی کاری و تنهایی از طرفی کارخونه هم چون توی دفترم کار خاصی ندارم که انجام بدم و خیلی تنهام  کلا حس نمی کنم به حضورم نیازی باشه نمیرم و ماهاست که عملا نمیرم و فقط برای جلسه ای یا کار خاصی توی دفترم رفتم خلاصه اونجا هم منتفی . با اقای سامان تماس گرفتم و بعد از احوال پرسی گفت دیدیم امیل هام و جواب دادین متوجه شدم برگشتین بعد از کمی صحبت بهشون گفتم میخوام بیام دیدنتون و قرار عصر ساعت ۶ و باهاشون گذاشتم و گفتم یک زحمت براتون دارم اما بعد از این تماس و قطع کردم موندم که چطور بگم  به کار نیاز دارم دلم نمی خواست توی رودربایستی بمونه و بگه بیا شرکت  یا روزنامه پس تصمیم گرفتم که دوربینم و بهانه کنم و دقیقا عصر که رفتم وسط راه متوجه شدم بهونم جا مونده ، بله دوربین و یادم رفته بود بردارم و برای برگشتن خیلی دیر شده بود پس رفتم . از در که وارد شدم چند تا از همکار های سابقم مشغول کار بودن و از دیدن من متعجب شدن و خیلی گرم استقبال کردن  چیستا هم همراهم اومده بود  منشی شرکت گفت که اقای سامان تماس گرفتن و گفتن ماشینشون خراب شده و هنوز نرسیدن ۵ دقیقه بعد ایشون هم رسیدن و  چون پسرشون با معلم خصوصیش توی اتاق ایشون بودن مجبور شدیم همونجا توی سالن بشینیم . از مامان بابا و یلدا سوال کردن  و بعد کمی درباره اوضاع سیاسی کشور و ... صحبت کردیم  قبل از اومدنشون از خانم منشی سراغ مدیر داخلی شرکت و گرفتم که متوجه شدم بعد از چند سال ظاهرا اونجا رو ترک کردن  هم خودشون هم خانمشون هر دو جای دیگه ای مشغول به کار شدن و یک دختر جون دیگه رو هم دیدم که مشغول کار بود اما میز مدیر داخلی خالی بود به اقای سامان گفتم تغییرات زیادی میبینم هم دکوراسیون هم همکارها و توضیح دادن که قضیه از چه قراره پرسیدم پس خودتون مجبورید بیشتر شرکت بیاید گفت بله سعی میکنم  اما دیگه مثل گذشته اصلا اشاره ای به بازگشت من نکرد مونده بودم چطور مطرح کنم که یکی از همکارای روزنامه از در وارد شد و ایشون هم خیلی گرم با من برخورد کرد و همونجا جلوی اقای سامان گفت چی شد شما رفتی دیگه هم سر نزدی امیدوارم که این بار اومده باشید که بمونید  لبخندی زدم و گفتم نه امدم ببینمتون  ( ته دلم میگفتم کاش اقای سامان بگه برگرد ) اما ایشون هم انگار میخواد تلافی کنه و هیچی از این قضیه نگفت  دیگه داشتم کلافه میشدم و کم کم حس میکردم نباید چیزی بگم و بزارم فکر کنه فقط یک دیدار دوستانه بوده اما نه نمی تونستم باز هم  این وضعیت و خونه نشینی و تحمل کنم از طرح گردشگری که داشتم باهاشون صحبت کردم خیلی استقبال کرد و گفت که بشخصه خیلی بهش نیاز داره و قرار شد که با خانمشون هم در میون بزارن و اگر جور شد  به زودی سفر های کوچکمون و شروع کنیم تا کم کم  بتونیم  رسمیش کنیم و این بین ایشون گفتن که اتفاقا با یکی از دوستانشون که شغلشون همین هست در حال راه اندازی یک بخش توریستی توی شرکت هستن و بعد از اینکه از علاقه من به این موضوع مطلع شدن گفتن که اگر راه افتاد من و هم خبر میکنن . دیگه داشت دیر میشد  پس باید حرف و میزدم  غرور و شهامت و جمع کردم و گفتم :

من : اقای سامان یک کار خوب سراغ ندارید ؟

اون :برای کی ، خودت ؟

من : بله

لبهاشون و به حالت تفکر جمع مردن و

اون: ترکی بلدی

من : چی ؟؟؟ ترکی؟؟؟ نه !!!!! 

من : اما کردی بلدم

اون : یکی از دوستانم یک شرکت بازرگانی داره که با ترکیه کار میکنه و از من خواسته بود که براش کسی و پیدا کنم که ترکی بلد باشه و اتفاقا با بانه هم کار میکنه کردی که میتونی صحبت کنی ؟

من : کردی بله اما خوب کردی بانه شاید کامل نه اما خیلی سریع اوکی میکنم  ترکی هم اگه لازم باشه  سعی میکنم یاد بگیرم .

اون : اره خوبه میتونی  کردی و برای شما کاری نداره باشه پس من باهاش صحبت میکنم  و خبرت میکنم .

من : حالا کارشون چی هست ؟

اون : شرکت بازرگانی داره که با ترکیه بیشتر و جاهای دیگه هم کار میکنه و با شرکتهای بزرگی کار میکنه کاراش زیاد الان هم ایران نیست بیاد من باهاش صحبت میکنم . به یک منشی خوب نیاز داره که بتونه انگلیسی در حد نیاز و ترکی صحبت کنه  .

من : من که انگلیسیم خوب نیست .

اون : نه بابا در همین حد خوبه کم کم یاد میگیری

اما خیلی دلم شکست  تشکر کردم و بعد از خداحافظی از همکارا و ایشون خداحافظی کردیم و همراه چیستا که این مدت و با خانم منشی بود از شرکت اومدیم بیرون ماشین اب خراب شده بود پس ماشین من و برداشته بود  دیگه بعد از درست شدن ماشینش ماشین من و توی کارخونه گذاشته بود  هوا خیلی سرد بود  بیشتر از یک خیابون و نمی شد قدم زد  باهاش تماس گرفتم که بیاد دنبالون اما چیستا که هنوز سرما بهش اثر نکرده بود  مدام  میگفت بگو زود نیاد که بیشتر قدم بزنیم  . دلم خیلی میخواست اون لحظه تنها بودم اما نباید میگذاشتم چیستا از نارحتی من چیزی بفهمه پس دستامون و تو جیبامون کردیم و روی لبه باقچه پیاده رو لبه جدول برگ های پاییزی و با نوک پاهامون کنار زدیم و خودمون و به میدون ... رسوندیم کمی بعد اب رسید  و تا نشستیم داخل ماشین سوال کرد چی شد کار اوکی شد  ، دیگه نتونستم تحمل کنم و گفتم همه چی اون هم از بس مهربونه سکوت کرد و چیزی نگفت  تا اینکه خودم گفتم اب دلم خیلی شکست اخر  بعد از این همه کار خوب که رد کردم باید برم منشی بشم ؟

این و که گفتم اون هم  نشون داد که ناراحت شده از شنیدنش و گفت والا دیگه چی

گفتم فکرش و بکن وقتی من برم اونجا و اون اقا بفهمه که من قبلا چه کارهایی انجام  دادم و پدرم فلان سرمایه دار شهر اونها و یکی از تجار مهم شهر خودش هست چی میگه خود بابا و که نگو  خلاصه کمی غر زدم اون هم که مدتیه گرفتار یک از خدا بی خبر افتاده که چک های دزدی بهش داده جای اون همه جنس که از کارخونه خرید کرده شروع کرد و از مشکلات خودش گفت رفتیم کارخونه  من و چیستا سوار ماشین من شدیم و من تصور کردم که اب هنوز کارخونه میمونه  ماشین و برداشتم و از فرط ناراحتی با پام و روی پدال گاز فشا دادم و اصلا متوجه نشدم که اب همون لحظه پشت سر ما اومده و تازه دم خونه که رسیدم دیدم پشت سرم منتظره که اون هم ماشینش و بیاره داخل  زود تر من وارد خونه شد تا من کفشا و در بیارم  لباساش و عوض کرده بود  اومدم تو نگام کرد و انگار غمم و حس کرد که بغلم کرد و سرم و رو شونش گذاشت  نمیدونم تو فکر اون چی میگذشت اون لحظه اما من توی سکوتم بهش گفتم که نه تو می تونی  مشکل من و حل کنی و نه من میتونم مشکل تو رو حل کنم شاید همین در اغوش کشیدن همدیگه و حس اینکه عزیزم درکت می کنم  میدونم چقدر غمگینی برامون تسکینی باشه و بیشترین کمکی که بتونیم به هم بکنیم  . وقتی نوشتن این پست و شروع کردم متوجه شدم نمازش و تموم کرد و همون جا پای سجاده نشسته حس کردم گریه میکنه پا شدم رفتم از پشت شونه هاشون بغل مردم و بوسیدمش گفتم باری من هم دعا کن لبام با اشکای زلالش خیس شد  خدایا ازت خواهش میکنم  کمک کن هیچوقت غمی نداشته باشه خودت میدونی که چقدر پاک و زلاله پس کمک کن این مشکل هم حل شه  نمی خوام جلوی بابا خجالت بکشه نمی خوام غمش و ببینم خیلی خوب تر از اون  که مستحق کوچکترین غمی باشه .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت : تصور نمیکنم رشته پرورش اسب و شرکت کنم  دنیا جایی هست که انسان مجبوره توش از کارهایی که دوست داره فاصله بگیر و دنبال کارهایی بره که بتونه زندگیش و با اونها ادره کنه  متاسفانه . پس خودم و برای ازمون سال ۸۹ اماده میکنم  و رشته دانشگتهی قبلیم و هم ادامه نمیدم .

پی نوشت ۲: لیدا باری ادامه تحصیل می خواست توی طرحی که برای فوق لیسانس دانشجو ها رو به کشور دیگه میفرستن شرکت کنه اما به دلیل برگشتن مامان و بابا  دیر متوجه اطلاعیه شده بود  قرار بود بره و مسئولین دانشگاه صحبت کنه نمیدونم کارش درست شد یا نه  در هر صورت امیدوارم هر چه که خیرش توش هست براش مقدر بشه .

پی نوشته ۳ : نمی دونم چرا  انقدر جذب این سریال خواهر دوست داشتنی من شدم  اون هم با اون دوبله افتضاهش .


لينک به نوشته  |   
 
  پست سی و هفتم ...     شنبه بیست و یکم آذر 1388-19:8-هیس!!!!  
من برگشتم

و با چه حالی   چشمای پف کرده و  ...

سرما خوردم شدید و ...  خلاصه جسمی باز داغون  تو این مدت  خیلی بهم سخت گذشت  تصورش و بکنید  از دود گند سیگار  نمی تونستم نفس بکشم و مدام سرفه های وحشتناکی میکردم و صدام اصلا مال خودم نبود یعنی هنوز هم نیست مثل یه مرد که شدیدا صدای ضمخت و خش داری داره ، شنیدن صدام حتی خودم و هم ازار میداد  از طرفی هم دارو هام و شب نخوابی هام و خستگی باعث شده بود  اخلاقم خیلی تند بشه و اتفاقاتی هم که افتاده بود  خلاصه تمام اینها کنار هم و این شلوغی از تحمل حال من خارج بود و شکر که گذشت  خدایا شکرت که سایه مامان بابا روی سرمون هست   خدا سایه پدر مادر و از سر خیچکس کم نکنه . یلدا به بابا میگفت به خدا اگه یک لحظه شما نباشید  ما رو تیکه تیکه میکنن واقعا هم راست میگفت  تو این مدت  چند بار عمو و زن عمو و همین طور عمه سراغ یلدا رفتن و عمه برای پسرش عمو هم برای پسر عموی دیگم که سالهاست یلدا رو میخواد و یلدا شدیدا مخالفت کرده تا حدی که با هیچکدوم از اعضای اون خونواده حتی عموم هم صحبت نمیکنه و اونها  انگار نه انگار . بابا هم خیلی از شنیدن این اتفاقا ناراحت شد و گفت  حتما باهاشون برخورد میکنه چرا مثل کفتار انگار گوشت پیدا کردن تو بیابون و رفتارشون خیلی زشت بوده  . در هر صورت بابا  و مامان برگشتن و شکر که تموم شد این مدت . هرچند از این ور اون ور کلی دلم شکست و  شبهای زیادی و تا صبح گریه کردم اما کنارش کسانی و هم که مدتها بود ندید بودم دیدم و خوشحال شدم و گاهی هم حسابی خندیدیم مثل اون روز یکی از خانم های همسایه اومده بود که مامان و ببینه و تا من و دید  چشمام برقی زد و فرداش دوباره برگشت و این بار شروع کرد در باره من و تحصیلاتم سوال کردن و از اون طرف از پسرش گفتن و از اینکه تحصیلاتش و فرانسه گدرونده و الان استاد فلان دانشگاه هست  ، مامان هم که خیلی خسته بود و فکرش و هم نمیکد که این خانم چی میگه  سوال هاش و جواب میداد از طرف هم من پا شدم رفتم به خاله که تو اشپزخونه بود همراه همسرش گفتم خاله بیا این خانمه برا پسرش دنبال دختر میگرده بیا تو رو ببینه حتما میپسنده شوهرش هم میخندید نگامون میگرد و وقتی خاله  قضیه و فهمید حسابی خندیدیم و اومدن مکرر اون خانم به خونه ما تا ۳ روز و خندیدن ما از اون ور ، به یلدا که گفتم  گفت اره پرش خیلی  باشخصیته  می شناسمشون  و باز خنده ما   اصلا انگار این هفته که گذشت همش خواستگاری بود  اخه از اون ور هم یه شب که یلدا همراه من اومده بود که برم پیش دکتر  یک پسره بود که بعد از ما اومد توی مطب و نشست روبه روی ما من متوجه شدم که همش ما رو نگاه میکن تا اینکه نوبت من شد و همراه یلدا رفتیم اتاق پزشک وقتی که اومدیم بیرون  از منشی خداحافظی کردیم  دیگه متوجه پسره نشدم  تا اینکه دم پله ها کسی صدا زد خانم ببخشید و من برگشتم   همون پسر بود  خسلس مودبانه سلام کرد و پرسید این خانم خواهر شما هستن ( منظورش یلدا بود ) من جواب دادم بله چطور مگه  گفت  می خواستم اگه بشه از شما یک ادرس یا شماره تلفن داشته باشم   طفلک هنوز حرفش تموم نشده بود که یک خانم جوان از اشنایان یا فامیلشون از پشت سر ما  گفت اجازه بدید رد شم و پسره مجبور شد سلام کنه دختر هم همون طور که رد میشد زیر لبی گفت شماره و ادرس میخواد  . من هم لبخندی زدم و  بهش گفتم برای چه منظوری و پسره بیچاره حسابی حول کرد این لحظه حسابی قیافش دیدنی شد  طفلک با یک حالی که معلوم بود خیلی حول کرده گفت راستش برای امر خیر  ، لبخندی زدم و رو به یلدا کردم گفتم چی میگی یلدا هم گفت من قصد ازدواج ندارم به پسره گفتم میبینید ک قصد ازدواج نداره طفلک دیگه داشت از خجالت میمرد با لکنت عذر خواهی کرد و ما هم خونسرد  دو طبقه رو اومدیم پایین و بیرون ساختمون  زدیم زیر خنده  و هر دومون با هم گفتیم طفلکککککککککک . خلاصه اتفاقات جالبی تو این مدت افتاد  که  در نهایت من دیروز عصر بزرگی و که برده بودیم به اضافه یک چمدون خیلی بزرگتر دیگه و یک پاکت بسیار بزرگ دیگه  به همراه  چیستا و اب  جلوی راننده بابا ایستادیم ایشون هم یک نگاه به من کردن یک نگاه هم به وسایل دور برم که غیر از اونهال که گفتم کوله پشتیم که لوازم سواریم توش بود و کیف نوت بوکم ویف دستیم و دوربینم کرد و خیلی مستاصل گفت  چمدونتون زاییده که  من و اب خندیدم و گفتیم اره چجورم اونم دوتا از خودش گنده تر  .  دست مامان بابا درد نکنه اما راستش نمیدونم کجا اینها رو جا بدم الان پشت سرم پر از لباس و کیف و کفش و چیزهای دیگست باید ساعتها وقت بزارم که کمدها رو خالی کنم تا اینها جا بشن راستش بین این همه سواغاتی که همه خوشگل هستن یک جفت جوراب سوار کاری  من و بیشتر از همه خوشحال کرد اتفاقا یک جفت جدیدش و تازه از اشکان خریدم اما این بهم حس خیلی خوبی داد .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت : دکتر گفت ۱ ماه باید استراحت کنم و سواری نرم اماااااااا من نمی تونمممممممممم

پی نوشت ۲ : پیشنهاد  تهیه کنندگی یک مجموعه مسنتد و داشتم که راستش اصلا حوصلش و نداشتم و الان به دلیل اینکه هیچ جوابی بهشون ندادم نمیدونم چطور اون دور برها افتابی بشم از طرفی هم کارم خیلی مهمه اقای ب...  چرا انقدر اون روز حرفهای قلمبه سلمبه زدید که من تو  رودبایستی نتونم جواب بردم و بدم و مجبور شم اینطور  دردسر بکشم  اه

اب برام یک بسته شکلات تلخ گرفته  نمی دونم تا شب شعر این هفته میتونم چند تاشو نگه دارم یا این هفته هم بدم شکلات میمونم . اووووووووووووووووووم

 


لينک به نوشته  |   
 
  پست سی و ششم      چهارشنبه یازدهم آذر 1388-15:46-هیس!!!!  
دیروز بلاخره بعد از مدتی رفتم  تمرین  و کمرم به شدت درد گرفت اما مربیم انگار بخواد این غیبت طولانیم و تلافی کنه  چند  دقیقه بیشتر فرصت استراحت بهم نداد و بعدش هم اسبم و عوض کد واقعا این اسب دوم چقدر اذیت کرد با این حال روز خوبی بود و ۳ هوای متفاوت و در یک روز تجربه کردم . که برفش بیشتر از بقیه برام لذت بخش بود بین تمرین هم نزدیک بود یک اتفاق بد بیافته که خدا رحم کرد و تونستیم کنترل کنیم   اسب بادی گارد جلو بود  بعد اسب من و بعد اسب مربیم که اسب ایشون یک مرتبه قاطی کرد و باعث شد اسب من هم رم کنه و  اگه خیلی سریع هر دو عکس العمل نشون نمیدادیم معلوم نیست چه اتفاقی میافتد چون مانژ هم خاص بود و اگر می افتادیم امکان افتادن زیر اسب و ... خیلی زیاد  .   از سر شونه هام تا کمرم یک تخته درد میکنه  عضلاتش منقبض شده و اخ اخ  خدا نصیب هیچکس نکنه  تازه با این درد  باید کارهام و هم رو به راه کنم که چند ساعت دیگه می خوایم بریم کرمانشاه .

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یک تغیراتی خوبی و که مدتها بود تلاش میکردم ایجادش کنم و کم کم دارم در خودم حس میکنم  امیدوارم  بتونم کاملش کنم و یکی از علائمش اینکه به شدت دارم حوس داشتن یک پسر کاکل زری و میکنم .  اما چه حرفا  ولی خوب برام یک نشانه خوبه حتی اگه این اتفاق برام نیافته  و  دیگه علاقه ای هم به تنها بودن ندارم امیدوارم همیطور خوب پیش برم گمونم عین قرمه سبزی دارم جا میافتم  . بیشتر وقتم و این روزا با چیستا میگذرونم و حس کنم تونسته بخش عظیمی از تنهاییم و پر کنه . عصر که میشه خیلی محکم جلوم می ایسته و می گه خانم لطفا پاشین ماشینتون و روشن کنید بریم بیرون . الهی قربونش برم حس میکنم خیلی خانم شده دلم میخواد تو این روزهای پاییزی با هم بریم بیرون و قدم بزنیم و گاهی اون برام شعر بخونه گاهی هم من برای اون  خیلی هم جالبه که اون که شعر میخونه من نمی فهمم چون انگلیسی میخونه من هم که میخونم نمیدونم احتمالا اون زیاد متوجه نمیشه در هر صورت با هم شاد هستیم و حس میکنم که روی هر دومون خیلی تاثیر داره . راستی قصد داریم خونه جدید بخریم اما ولش و نداریم کارمون و هم گسترش دادیم و ولمون از  اون بابت رفت اما من هنوز هم امیدوارم که بشه کاری کرد چون واقعا به این عوض کردن خونه نیاز دارم خونه فعلیمون خیلی خوبه مخصوصا که با سلیقه خودمون همه چیش و درست کردیم اما جاش کمی برامون مشکله از باید جای باشه که صبح ها مجبور نشیم خیلی زود بیادر شیدم که سر وقت به کارهامون برسیم .

پی نوشت ۱: فوق العاده زشته که ادم روزی و که میخواد مکان های عمومی بره قبلش سیر یاز یا ترشی بخوره  به خدا دیروز انقدر از بوی ترشی خانم کناریم عذاب کشیدم که کم مونده بود خودم و از ماشین پرت کنم پایین واقعا وحشتناک بود این همه مدت تحملش .

پی نوشت ۲: دیروز با افتاب خانم صحبت کردم باز با رئیسش حرفش شده و میگفت که این بار دیگه بر نمی گرده تو اون شرکت بهش گفتم خوشحالم که تصمیم قطعی گرفته چون ساعت کاریش خیلی زیاد بود طوری که به کل زندگیش شده بودکار خواهرش هم یک بار با من تماس گرفت و گفت خیلی تو خونه عصبی شده از من خواست باهاش صحبت کنم که یا حجم کارش و کم کنه یا ولش کنه . در هر صورت امیدوارم کار بهتری گیر بیاره . قول هم داد که سر فرصت ۲ روزی باید پیشم .

ی نوشت ۳: یکی بیاد به من کمک کنه اصلا نمی تونم تکون بخورم از بس پشتم درد میکنه ۰ قربون دستت ظرف ها رو که شستی این لباس ها رو هم که تا زدم بچین داخل کمد اوه اوه مواظب باش هر کدوم سر جای خودش ، می گم چقدر مهربونی چمدونم به ببند دیگه بوووووووووووس .


لينک به نوشته  |   
 
  پست سی و پنجم      یکشنبه هشتم آذر 1388-13:10-هیس!!!!  
۵ شنبه شب همشهری مهربون تماس گرفتن و من و برای گشت دعوت کردن من هم که مدتی بود سواری نرفته بودم از خوشحالی تو پوستم نمیگنجنیدم . صبح که رفتم با کمال تعجب دیدم  فقط ۳ تا اسب اوردن و و چند نفر دیگه هم هستن که تو ماشین هستن و پشت سر میان که بین راه جا عوض کنن . به نظرم خیلی مسخره اومد تا حالا این مدلش و ندیده بودم سوال کردم چرا اینطور گفتن اسب نداریم دیگه ۲ تا از مادیون ها پرن وزنشون بالاست نمیشه گشت اورد  . و بقیه اسبها ها هم چون مالکشون نبود نتونستیم بیارم  کمی از راه گذشت یکی از پسر ها اومد  پایین خسته شده بود  همشهری مهربون گفتن شما سوار شید . اخ اخ  هنوز چنین گشتی نرفته بودم مجبور بودم از روی جاده برم که خوب اسفالت کمی اذیت میکنه و لذتی هم نداره کناره های جاده پر از اشغال بود  نمیشد از تو خاک رفت من هم اون مسیر و بلد نبودم که بخوام از اونها جدا شم یکی از نریون ها هم که سرکشی میکرد خلاصه باید خیلی کنترل شده پشت سرشون حرکت میکردم اونم نا قدم بلکه تمام مسیره و یورتمه ( گشت ها در اصل قدم هستند و برای تنوع کمی یورتمه و چها نعل ) خلاصه  تا رسیدن به باغی که مال یکی از اونها بود و اینطور که میگفتن همیشه به اونجاها که میرسن استراحت میکنن و صبحانه می خورن و همین مسیر و برمیگردن یورتمه اومدیم اونجا کمی بعد از ورودمون به باغ دیگه ما نموندیم  از کارخونه تماس گرفتن و کاری بود که باید بر میگشتیم من هم که از رفتن به طبیعت نا امید شدم خداحافظی کردیم و برگشیتم اما  قبلش به همشهری گفتم یک روز بین هفته با ترکمن هماهنگ کنید و خودتون هم باشید بریم یک گشت خوب و واقعی ایشون هم چشمی گفتن که معلوم نیست نتیجه ای داره یا نه .

گشت های کرمانشاه کجا و این گشت کجا . گذاشتن عکس کمی دردسر داره باید اول حجمشون و کم کنم بعد هم اپلود کنم و الا اینجا رو پر از عکس کرده بودم . کلی هم عکس های سایت مونده که اونها رو هم وقت نکردم اماده کنم . کاش حد اقل حجم کم کردن نداشتن . غررررررررررررررررررررررررر

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

۲ شب پیش موبایلم زنگ خورد و با کمل تعجب دیدم شاعر کلاس بود گیتارم و برای اون شب امانت میخواست اینطور که میگفت اون شب مهون داشتن و فقط برای یک شب گیتالر من و میخواست که  مهمونشون براشون گیتار بزنه  گوشی و به اب دادم که بهش ادرس بده بیاد بگیره کمی بعدش اومدن به اب گفتم من حوصله ندارم شما ببر بهش بده اما گفت زشته بیا یک سلام کن  وقتی اودم دم در دیدم یک ۲۰۶ سفید جلوی دره شاعر و کیوان هم ازش پیدا شدن اما کیوان این وقت شب با شاعر چیکار می کرد گیتارو بهش دادم گفتم کوک نیست میتونید کوک کنید از راننده مه من ندیدمش سوال کرد و اونهم گفت بله مسئله ای نیست درباره پروژه ام سوال کرد از سوالش پیدا بود که تصور میکنه من و سارا با هم کار میکنیم من هم چیزی نگفتم ( من تنها کسی هستم که پروژه ام و به تنهایی برداشتم ) وقتی اومدیم تو خونه موتوجه شدم اب کیوان و نشناخته و درواقع بار اولش بوده که اون و میدده  اما من از کیوان هم مثل بقه  هم کلاسی هایی که دوستی باهاشون داشتم براش گفته بودم و ماجرای خاستگاری شاعر و کیوان و بقیه که توی کافی شاپ به صورت یک مشورت از طرف کیوان با شاعر مطرح میشه و و شاعر هم که خودش قبلا در این باره تیرش به تخته شنگه عظیمی خورده بوده باز جبهه میگره و ماجرا رو برای کیروان تعریف میکنه کیوان هم به گفته شاعر با بهت زیاد از چند تا دیگه از پسرای هم کلاسی که مجرد بودن میگه که اونها هم چنین قصدی و داشتن و منتظر فرصت مناسب بودن خلاصه اینطوره که اب همه همکلاسی های من و میشناسه همراه با یک پوزخند سرد .

پی نوشت : دلم شب شعر میخواد  ۵ شنبه میخواستم با سقراط برم اما اب گفت شیفته کاریشه اون هم با دو تا دستگاه  میبینید تو رو خدا ادم نتونه کارگر خودش و هم یک شب به خواسته خودش مرخصی بده دیگه خیلیه .  تنها هم حوصله رفتن تو اون جمع و نداشتم  بنابراین تو دلم مونده .

پی نوشت ۲ : عصر باید برم مطب دکتر خیلی استرس دارم تقریبا ناامیدم .

پی نوشت ۳: می خوام برای تمرین برم ولی مربی میگه بارون بیاد مانژ اب میگیره گل میشه باید رفت مانز سر پوشیده که انقدر کوچیک و محدوده که فقط میشه توش یورتمه و کمی چهار نعل رفت و تمرینات من اونجا عملی نیست . چقدر بد که تو پایتخت این کشور فقط یک باشگاه مانز سرپوشیده (توی سوله ) داره  که اونهم برای من دوره و در ضمن باید مربی هم عوض کنم که فعلا به دلایلی امکانش نیست . پس تکلیف من تا بهار چی میشه ؟

پی نوشت ۴ :یلدا خسته شده و من امکان رفتن بارم محیا نیست .

ی نوشت ۵: هر چه رو که نمی نویسم حتما نمیخوام بگم پس دیگه حرفی نیست و در ضمن بعضی وقتها دستم به جواب کامنت دادن نمیره .


لينک به نوشته  |   
 
  پست سی و چهارم      پنجشنبه پنجم آذر 1388-12:11-هیس!!!!  
روزی که کرمانشاه بر میگشتیم  به دلیل کمبود وقت و نبود وسیله شخصی مقادری از وسایلمون که شامل ( یکی از دوربین های من - کتابهای چیستا و ۲ تا از کتابهای من - ۲ جفت از کفشای چیستا و همین طور اسکیت هاش و لوازم سوارکاری من  ) و جا گذاشتیم  اما توصیه کردم که سریع برام بفرستن اما  بردیا لطف کرد و از بس سهل انگاری کرده که هنوز هم وسایلمون اونجاست در نتیجه نه من تونستم به تمریناتم برسم و نه چیستا  طفلک چیستا کتابهاش هم جا مونده و هر روز هم مجبوره با چکمه بیرون بره .

از روزی که برگشتم تا ۲ روز اخیر حالم اصلا خوب نبود تمرین نرفتن خیلی کسلم کرده بود  ولی شکر خدا  بهتر شدم . قرار بود راننده بابا دیروز بیاد دنبالمون که برای عید فطر  همه دور هم باشیم یلدا اول که شنید خیلی سرد گفت خوبه بیاید اما نزدیک ظهر که بردیا بهش گفته بود  راننده رو نفرستاده با من تماس گرفت و شروع کرد به تعریف کردن این مدت که مدام میگفت خیلی خوبه  همه چی درست پیش میره ، در یک کلام خسته شده بود  با اینکه تمام این مدت از غذاهایی که مامان براشون فریزر کرده بوده استفاده میکردن و حتی یک بار که من اصرار کردم که هیپ هاپ مریضه براش ترخینه درست کن  و توضیح دادم که چی کجاست و ... باز هم برای پختن اون هم از عدسی که مامان براشون پخته بود  فریز کرده بود استفاده کرد البته گمونم یک برا هم مرغ سرخ کرده . خلاصه  سعی کردم ارومش کنم و گفتم سعی میکنم که تماس بگیرم و فردا بیایم اما اب میگفت بردیا گفته الان نمیشه و ظاهرا دلیلش موجه بود . اما دیشب حدودا ساعت ۲:۳۰ بود که دیدم اس ام اس دارم ازش ، نوشته بود من دیگه تحمل ندارم خسته شدم  و ... دلم میخواد که برم  که اذیت نشه اما از این طرف هم مشکلاتی وجود داره .  نمی دونم باید چیکار کنم .

پی نوشت : مربی سواریم هم چند باری تماس گرفته و میگه که میخواد بیاد کرما نشاه و میخواد وقتی اونجا میره من باشم  . 

پی نوشت ۲: این مدت دلم برای یک دوست قدیمی خیلی تنگ شده اما به دلایلی نمیخوام باهاش تماس بگیرم . نمیدونم تا کی می تونم مقاومت کنم .

پی نوشت ۳: احساسات جالبی این روزها دارم یکی اینکه دلم میخواد نماز بخونم و مراسم حج و که از تلوزیون میبینم دلم خیلی هوای مراشم حج کرده و احساس دیگه که خیلی هم شدید و دراه اذیتم میکنه  حس نیاز به یک دوست صمیمی هست برای اولین برا برام خیلی هم فرق داره و میخوام که حتما  هم جنسم باشه  چون میخوام صمیمی باشیم بدون محدودیت و چقدر جای افتاب خانم خالیه اگه  نزدیکم بود  دوست دیگه ای نمیخواستم اما دوره با تلفن هم که این روزها از من گرفتار تره . خلاصه من یک دوست خوب میخوام که همدیگه رو درک کنیم و خوشگل هم باشه ( دلم دوست خوشگل میخواد  دلیل بدی هم نداره )

پی نوشت ۴: سالهاست که بندرت یش میاد من شب و به موقع بخوابم اما این شبها بیدرای داره ازارم میده .  

 

To live is not  merely to breathe,it is to act;it is to make of our organs , faclties , of all those parts of ourselves which give us the feeling of existence. The man who has lived longest is not the man who has counted most years , but he who has enjoyed life most

Jean-Hacques Rousseau                                                                                           


لينک به نوشته  |   
 
  پست سی و سوم      پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388-19:47-هیس!!!!  
به دلایلی ۳ شنبه ظهر کرمانشاه و ترک کردم و برگشتم  شب قبلش انقدر دلم گرفته بود که تصمیم گرفتم برگردم حس کردم دیگه بودنم هیچ لزومی نداره  و حتی از بودنم  دیگه راضی نیستن  چون شب قبل از خواب گریه کرده بودم  نتونسم زود بیدارشم  حدودای ۱۰ صبح بود که بیدار شدم  رفتم تو سالن یلدا و هیپ هاپ اونجا بودن  یلدا هم تو چرت بود و به پتوهای کنارش تکیه داده بود  رفتم گوشی تلفن و برداشتم و از اطلاعات شماره تعاونی و گرفتم و برای ظهر همون روز یعنی ساعت ۱۲  بلیط رزرو کردم ۲ تا برای خودم و چیستا تلفن و که قطع کردم بلند شدم و شروع کردم به تمیز کردن سالن چیستا رو هم صدا زدم بره حموم  وقت زیادی نداشتیم دلم میخواست قبل از رفتن ناهار و هم اماده کنم اما دیر شده بود حالا دیگه ساعت ۱۰:۳۰ بود  چیستا هم که می خواست تازه بره تو وان  تا اب وان و اماده کردم اون یلدا هم برای اولین بار تو مدتی که من اونجا بودم  رفت و باقی اش رشته ای و که روز قبل هوس کرده بود و براش پخته بودم و گرم کرد و چیستا و هیپ هاپ و صدا کرد که بخورن من و هم صدا کرد اما من نه میل به خوردن چیزی داشتم و نه وقتش چیستا اش و خورده نخورده رفت حمام و من تند و تند  شرو کردم به جارو برقی کشیدن ( خیلی مذخرفه این جارو برقی های  ال جی  همون بین جارو کشیدن ادم به مقام  بلند بالای شهادت نایل میشه البته رو سرامیک خوبه روی فرش اینطور میشه ) جارو کشیدنم که تموم شد  تا خودم هم رفتم یک دوش گرفتم یلدا اومد دم حمام که اگه میخوای بری ۱۰ دقیقه به ۱۲  است  سریع اومدم بیرون و تا لباس پوشیدم و موهام و نیمه خشک کردم  دیر شد یک سری از وسایلمون و که جدا کرده بودم هیپ هاپ برد گذاشت داخل ماشین یلدا  اب بارون زیر ماشین و دورتاورشو گرفته بود  با نوک پا رفتم اون سمت ماشین و هیپ هاپ و بوسیدم و بهش چند تا سفارش کردم راجع به داروهاش اخه ۱ هفته ای بود که مریض بود و سرفه میکرد  و سریع نشستم تو ماشین و با تعونی تماس گرفتم و سوال کردم که اتوبوس رفته . هنوز نرفته بود ازشون خواهش کردم منتظر ما بمونن گفت باشه خانم سریع تر بیاید بین راه یلدا  با  بردیا  تماس گرفت و بهش گفت که من دارم میرم و اون هم بهش گفت بگو نره و بعد با گوشی خودم تماس گرفت و ازم خواست نرم به روش خودش و من گفتم که نه دیگه میرم اتوبوس به خاطر من نگه داشتن و خلاصه چند بار دیگه گفت نرو اخر هفته اب هم میاد بعدش با راننده بابا برید اما من قبول نکردم و گوشی رو قطع کردم چند بار دیگه تا برم سوار اتوبوس شم و یلدا بره تماس گرفت اخرین جملش این بود که اگه بری دیگه نه من نه تو اما  باید بر میگشتم  وقتی از خونه خارج شدم دیگه باید بر میگشتم یلدا کرایه رو به راننده داده بودیم و چمدون هم داخل اتوبوس گذاشته بودن  جلو اون همه ادم با اون چشمای سرخ شده که مشخص بود چقدر گریه کردم تابلو تر میشدم اگه میگفتم اقا من نظرم عوض شد چمدون من و بدید برم یلدا رفت و اتوبوس هم بعد از چند دقیقه حرکت کرد . از سختی توی راه نمیگم صبحونه و ناهار نخورده بودم و تا اون ساعت از شب که رسیدیم فقط یک سیب از پاکتی که یلدا با عجله برامون گذاشته بود برداشتم و خوردم  اگه کمی نخوابدیه بودم حسابی حالم بد میشد  . توی راه غیر از اب هیچ کس باهامون تماس نگرفت  نزدیک شهر بودیم  که باز اشکام  سرا زیر شد ولی هنوز از پای مژه هام س نخورده بود که مهمان دار جلوم ظاهر شد از پشت مه اشکام فقط یک هیکل درشت میدیم نمیدونم چی میگفت چند بار حرفش و تکرارا کرد که متوجه شدم میگه شما کجا پیاده میشید  نمی دونم چطور جوابش و دادم اما متوجه شد و بعد با  اب تماس گرفتم که بیاد دنبالمون  از قبل اومده بود همون اطراف که تا میرسیم معطل نشیم وقتی پیاده شدیم یک ماشین دیگه هم اونجا بود  که ظاهرا منتظر کسی بود  حالم اصلا خوب نبود تموم دلتنگی ها و غصه های دنیا اومده بود سراغم باز اشک ... اب رسیید  چیستا رو بغل کرد و بوسید و بعد من هم اروم گفتم منم من و هم بغل کرد و بوسید و سوار ماشین شدیم من زدم زیر گریه  اب خیلی سعی کرد از تو اون حال درم بیاره اما فایده نداشت کمی میون اشکام براش تعریف کردم رسیدیم خونه تا نمیمه های شب و تقریبا نزدیک صبح گریه کردم داشتم دق میکردم   پی نوشت هام و بعد می نویسم  . بتهوون منتظره که راجع به تمرینات صحبت کنیم و برنامه هامون و با هم مچ کنیم اگه بشه . ادامه دارد ...


لينک به نوشته  |   
 
  پست سی و دوم : مرفه بی درد !!!     جمعه پانزدهم آبان 1388-21:53-هیس!!!!  
 

سلام این پست و به دلیل کامنت  شخصی  مینوسیم  که  با نام گاکران برای من کامنت گذاشتن

افرادی مثل شما کم نیستن که از بوی کباب  به به ای میگن و دلشون ضعف میره  قافل از اینکه این بو  ناشی از چی هست  ایا  لاشه ای هست که در اتش سوزانده میشود  تا از تعفن ان نجات پیدا کنند یا بوی پیکر انسانی که از مشقات زندگی  تنها راه حل را در این این دیده که  پیکر خسته اش را به دست زبانه اتش بسپارد  شاید هم تکه چربی  که  بی نوا کبابی روی اتش قرار داده که  بویش شاید ذا عقه ای را تحریک کند و روزی ان روزش بدست اید  شاید  هم همان تصور به به خوشبحالشلن چه کبابی میخورند باشد  . اما دوست من  سعی کنید .

من بلاگ نویسی را چند سال پیش اغاز کردم  زمانی که تنهایی و غربت  و یک سری مشکلات بقدری ازارم میداد که  شاید گاهی نوشتن ارامم میکرد .

اگر پسستت های قبل ام را بخوانید متوجه میشوید حس امنیتی برای نوشتن روی کاغذ ندارم  تجربه تلخی در این زمینه داشته ام

خیلی سریع  ادرس وبلاگ دیگرم  را  برادرم که به نت و کامپیوتر اشنایی زیادی دارد  و خوب به دلیل سنش از روی شیطنتو حساسیتی که ن نشان میدادم و نمیخواستم کسی از خوانواده ام ان را ببیند  تحریکش کرد و به سادگی ادرس بلاگ من را بدست اورد و به بقیه اعضای خوانواده هم داد  دلم خیلی شکست برای اینکه باز حس کردم هیچ حریم خصوصی ندارم . نوشته هایم را میخواندند و عکس العمل نشان میدادند  . وبلاگ دیگر ن با اینجا متفاوت هست  انجا شعر  و قطعات ادبی مینوشتم گاهی از خودم هزیانی و گاهی از شاعران بزرگ کشورمان که برایم بسیار با ارزش هستند . اما کم کم  خسته شدم  دلم میخواست جایی باشد که بتونم بی هیچ قاعده ای  هر چه میخوام بنویسم  . هرچه فکر میکنم هرچه دوست دارم و روزمره هایم اینجا را ساختم و اصلا قصد من مخاطبی نبود  اگر لوگو وبلاگم را به خوانید  متوجه میشوید شاید کمی تامل میخواهد ( اینجا مال منه مال خودم فقط مال من ) نمیدونم چطور بقض من و از پشت این جمله ام ندیدهاید  در هر صورت اینجا هم باز ترس از اینکه شناخته شوم باعث شد خیلی چیزها را یا ننویسم یا راحت ننویسم  و چه تلاش بیهودهای  با هم برادرم ادرس بلاگ من را بدست اورد .

 

دوست عزیز هرکس از دید خود به بلاگ من نگاه میکند شما میگویید  مرفح بی درد  که کارش همه سواری و  دیدن دوستانش هست و دوست عزیز دیگری هر بار به من میگویید باز که تو دلت گرفته و نوشته هایت غمگین است . در هر صورت باید بگوییم درباره من خیلی درست فکر نمیکنید  و دقیقا  چند تا از اشتاهات شما این هست من  به سختی  و فقط به خاطر عشق زیادم به اسب خودم را سر تمریناتم میرسانم  سختی که برای اینکه کسی من را نشناسد اینجا چیزی از ان نگفته ام اما همین را بدانید که حتی مربیان و سوارکاران  مطرح کشور  که من را میشناسند  و شرایط من را میدانند  همه از اینکه من چطور  این همه سختی را فقط برای 1 ساعت سواری تحمل میکنم متعجب کرده ام  بعضی ها هم که میگویند تو دیوانه ای شاید هم باشم 

در مورد دوست  اتفاقا یکی از خلا های زندگی من هست من دوست صمیمی ندارم دوستی که به هیچ دقدقه ای بتوانم با ایشان راحت باشم و به تمام معنی دوست  صمیمی من باشند  به واسطه  کار  درس و ... افراد زیادی را میشناسم اما دوستی که به هم نزدیک باشیم نه ندارم  برای همین دوستان هم که دارم احتارم فراوانی قائلم  هرچند  همه دورادور دوست هستیم و خیلی محدود

از شرایط زندگی ام اصلا دلم نمیخواهد در این بلاگ چیزی بگوییم . اینجا مینویسم و سعی کنم باز هم بتوانم  خودم را سر پا نگه دارم  مردن را تجربه کردم اما دیگر نمیخواهم تا نفس میکشم بمیرم هنوز هم  ضرر های ان دورانم  جبران نشده  هنوز هم  با وجود سنی که شاید خیلی نیست پر از درد جسمی هستم و بعضا خستگی روحی  . هر بار که در میان جمع قرار میگرم حس میکنم خیلی پیر شدهام  اما سعی می کنم  به خودم روحیه بدهم حتی زمانی که مربیم با وجود دیدن این همه تلاشم و سختی که می کشم به من به کنایه میگوید من نمی دانم  این خانم ها از سواری چه میخوهاند  خوب همین که میتوانید سوار شوید کافی است  این فکرها که مربی شوند و یا  در فلان مسابقه بپرند و چی هست که است  که اینها دارند .

کامران  من هم یک ادم معمولی هستم مثل شما و برای اینکه توانم هزینه های سوارکاریم را بپردازم  از خیلی چیزهایی دیگرم میگذرم بله پدرم  وضعیت مالیشان شابد به قول شما مرفه باشد اما  قضیه من خیلی فرق دارد . دوست عزیز این را بدان که هرکسی درد و مشکلات خودش را دارد و هیچکس بدون مشکل نیست . اعتراف میکنم که  خیلی از غمهام یادم افتاد اما اشکام و پاک میکنم و بغضم و فرو می دم  برای اینکه چند نفر توی سالن نشستن و منتظرن که من برم شامشون و امده کنم .

فقط یک مورد دیگه دوست من  من هم وبلاگ زیاد میخونم اما وقتی میخونم از شای نویسنده شاد میشم و با غمش ناراحت و سعی میکنم  با کامنتم  اگر مطلب نشان از غم نویسنه میداده  تسلاش بدم و اگر شاده شادیم و از شادیش ابراز کنم . تصور نکنید که  این نوشته ها برای اینه که خواننده های اونها رو  کم بشمره یا  خودش و به رخ خواننده بکشه .

پی نوشت 1: بابا از من خواست در نبودشون اینجا بمونم  پروازشون دیشب بود  از عصرش سر درد داشتم  و شب هم با وجود اون همه مهمون و بعد توی اون سرما فرودگاه رفتن  . یلدا موقع خداحافظی گریه میکرد همه میگفتن چرا گریه میکنی گریه نکن من که داشتم لبخند میزدم به یکباره من هم فرو ریختم و به سختی خودم و کنترل کردم از مامان بابا خداحافظی کردیم و کمی بعد  برگشتیم خونه  تا  همه رفتن لباسهاشون و عوض کردن و یکی رفت خوابید یکی تی وی روشن کرد  و ... اما من میدونستم دیگه مامان نیست و هیچکس هم کاری نمی کنه  سری رفتم مبل ها و صندلی ها که جابجا کرده بودن و مرتب کردم  چقدر هم سنگین بودن و  تموم میزها رو دستما کشیدن  ظرف ها رو جمع کردم و تمیز کردم و شستم  دیگه کارم وقتی تموم شد که همه غیر از خواب بودن   اومدم و نوت بوکم و روشن کردم  میخواستم بنویسم اما حال خیلی مساعد نبود . مسنجر ها هم که باز نمشد هر چند بسختی نوستم باز کنم و  بتهوون و دیدن  مشغولش دوستاش بود ما فهمین حالم خوب نیست از اونها جدا شد و برام چند تا موسیقی خوب گذاشت گفت شاید کمک کنه حالت بهتر بشه . گفت چشمات و ببند  من هم چشمام و میبندم و خوب گوش کن  من چشمام نه بسته میشد نه باز بود سرم و روی زانوهام گذاشته بودم و گریه میکردم  انقدر گریه کردم که دیگه پده نوت بوکم هم داشت خیس میشد از بتهوون خداحافظی کردم و رفتم روی تخت مامان خوابیدم هنوز هم انگار چشمام خسته اشک های دیشبه و دلم باز داره ابرهای باران زاش و میفرسته سمت چشمام  هرچند چند بار امروز یواشکی  نم هاش و پاک کردم .

پی نوشت 2 : اب هم رفت  دلم خیلی تنگ شد  خیلی ...

حس میکنم تنها تر از قبل شدم

 


لينک به نوشته  |   
 
  پست سی و یکم : کرمانشاه      چهارشنبه سیزدهم آبان 1388-1:10-هیس!!!!  
۱ شنبه عصر با یلدا و دو تا از دوستاش  رفتیم سمینار موفقیت دکتر حله جالب بود اما از نظر من اینطور سمینار ها رو اقای ازمندیان بهتر برگذار میکنن یک بار در یک کنفرانسی که شرکت کرده بودم ایشون هم دعوت شده بودن و چند ساعتی از یک روز کنفرانس و صحبت کردن که به شخصه ازشون خوشم اومد شاید کمی زیادی اکتیو به نظر برسن اما برای من  جالب بودن . در هر صورت سمینار دکتر حلت هم جالب بود یک قسمت از صحبتهاشون گفتن میخوایم الان همه با هم از حالت الفا به بتا بریم یا برعکسش درست یادم نیست اما نکته جالبش این بود که ایشون بعد از چند نفس عمیق که گفتن بکشید شروع کردن به ترتیب یک سری عضلات و به ما میگفتن که منقبض کنیم و بعد میگفتن شل کنید از کف پا شروع کردن و بعد ساق پا ، زانوها ، عضلات ران ، عضلات شکم ،ششها ، عضلات گردن ، عضلات فک ، عضلات صورت و در اخر پوست سر . که بعضی هاش و واقعا متوجه نشدیم چطور میشه منقبض یا جمع کرد مثلا پوست سر  بماند که چقدر خندیدیم اونجا از سالن که ابتدای پردیس هست و نزدیک دانشگاه صنعتی کرمانشاه که بیرون اومدین بارون شدیدی میبارید این منطقه از کرمانشاه خیلی سرده چون تقریبا دامنه کوهه و پایینش میدان ازادگان قرار داره که شبهای زیادی به دلیل خنکی هواش بعد از اینکه استیک میدون فردوسی و تهیه میکردی می اومدیم توی این میدون بزرگ و تا نیمه شب اونجا از هوا لذت میبردیم . دیروز که کلا من خونه بودم و هیچ جا نرفتم شب هم که مامان بابا کلی مهمون داشتن امروز هم صبح خونه بودم فقط عصر قرار بود با یلدا بریم یکی از دوستان من و ببینیم که در واقع از دوستان نت هستن و قرار بود یلدا رو در زمینه پیانو راهنمایی کنن من هم که شمارشون و یادم رفته بود بردارم خلاصه تقریبا پیش خودم کنسل کرده بودم . بعد از ناهار خواب بودم که با صدای شدید تگرگ که به کف حیاط و شیشه ها میخورد بیادر شدم واااااااااااای بیشتر از ۳۰ دقیقه خیلی شدید تگرگ بارید  لب تاپم و روشن کردم و دیدم که اون دوست هم هستن و کلی به من خندیدن که شمارشون و یادم رفته  یادداشت کنم و از دست دادم بعد پیشنهاد دادن این هوا رو از دست ندیم و بریم بیرون به یلدا گفتم گفت هرطور که دوست داری خلاصه قرار گذاشتیم و ۱ ساعت بعدش هم رفتیم بیرون اون دوست و که بلو صداش میکنم از الان پیشنهاد یک فلکس کافی و رفتن به بالای طاق بستان و دادن اما با یک ماشین اما یلدا میگفت نه  زشته کسی ببینه فکر بد میکنه  و اینکه بریم یک کافی شاپ و خلاصه کافی شاپی و که یلدا پیشنهاد داده بود انتخاب کردیم و من توی قبل از رفتن با اب تماس گرفتم و جریان و براش گفتم اون هم گفت برید خوش بگذره . خلاصه رفتیم با اول بود که ایشون من و میدیدن اما من دیده بودمشون توی وبکم به نظرم اما کمی جا خوردن و بعد یلدا رو بهشون معرفی کردم و رفتیم طبقه بالای کافی شاپ نشستیم  . بلو دفتر نت هاش و اورده بود و خیلی سریع شروع کرد به صحبت درباره موسیقی و مخصوصا  پیانو  و ... من اروم بودم و گوش میکردم و یلدا و بلو گرم صحبت شدن یلدا از همون ابتدا شیطونیای دختر کوچیک خونه بودن و شروع کرد و بلو ارومی که من می شناختم هم مثل اون از بس شلوغ شد که من دیگه انقدر خندیدم که حس میکردم برای ۱ سالم بسه . کافی سفارش دادیم که بلو میکفت این دوغ ه یا کافی خلاصه هم اطلاعات لازم بدست اومد و هم کلی یلدا و بلو من و خندوندن بلو هم کمی از خاطرات پدرش گفت که هنوزم یادش ی افتم خندم میگیره خاطراتی از جونی باباش توی لندن  اخه اونجا کالجش و گذرونده بعد هم که صحبت از ماشین و رانندگی شد و کمی بعد هم تصمیم گرفتیم بریم  از کافی شاپ بیرون اومدیم و دم در کمی صحبت در باره رانندگی و ماشین بلو و یلدا و بعد هم سرد بود خداحافظی کردیم که بلو تفلک می خواست دست فرمونش و به یلدا نشون بده که یلدا دو تا دایره سریع داخل اون خیابون که کسی جز ما توش نبودیم زد و بلو خشکش زد و دور زد و کنار ما اومد تا ۲ تا خیابون پایین تر می اومد و برای شوخی ماشینش و کنار ماشین ما نگه میداشت طوری که حی میکردم ایینه ها بهم ممکنه کشیده شه اما یلدا تو ترافیک چنان پیچید که بلو باید هوز هم تو فکر این باشه که ما کجا رفتیم  .

رفتیم ارگ من چکمه میخواستم و یلدا کیف اما چیزی نپسندیدم وقتی برگشتم دختر داییم و دخترش خونمون بودن بیشتر از ۱ سال میشد که ندیده بودمشون و هر ساعت که میگذشت به تعداد مهمون ها اضافه میشد  تا اخر شب هم که کمی قبل از شروع کردن نوشتم باشه اینجا بودن وای که حسابی از این شلوغی خسته شدم . اب داره میاد چند ساعت دیگه می رسه با راننده بابا میاد  بیدار میمونم تا برسه  دلم براش تنگ شده .

وااااااااااااااااااااااااای کلی مهمون باز فردا شب   ۵ شنبه شب هم که جشن نامزدی یا عقد یا یک همچین مراسمی برای دختر عموم هست  و اون هم دقیقا شبی که مامان بابا پرواز دارن .

راستیییییییییییییی داداچم یک نریون خیلی خوشکل دیگه هم امروز گرفت پدرش یکی از بهترین هاست

...................................................................................................................

پی نوشت : دیشب تلفنم زنگ زد جواب دادم اول نشناختم تا اینکه گفت از هلند اومدم . یکی از عزیز ترین دوستام بود که مدتها بود منتظر اومدنش بودم یک خانم  بسیار مهربون و خوش صدا که شعر های بسیار زیبایی هم میگن . قرار بود ایران که بیاد با هم بیایم کرمانشاه اما اینطور که میگفت برنامه سفر به مشهد داره همراه مامانش و همین طور شمال  من هم که نمیدونم تا کی کرمانشاه میمونم قرار شد تهران که رفتم همدیگر و ببینیم  و با هم لواسان هم بریم  وقتی هم تنظیم کنه و ۱ روز بیاد خونه پیشم

خدایا کمک کن تا ایران هست بهش خوش بگذره و بتونیم همدیگه رو اساسی بیبینم .

پی نوشت ۲: چند تا عکس هست که دلم میخواد اینجا بزارم اما الان نمیشه  بعد سعی میکنم که اپلود کنم .

پی نوشت ۳: نوک دماغم یخ کرده


لينک به نوشته  |